محمد بن جرير الطبري ( مترجم : پاينده )

767

تاريخ الطبرى ( فارسي )

پادشاه عاقل دورانديش نگيرد و گردنفرازى و جسارت وى به خدا عز و جل تا آنجا رسيد كه زادان فروخ سالار نگهبانان در خويش را بگفت تا همه بنديان و زندانيان را بكشد و چون شمار كردند سى و ششهزار كس بودند ، و زادان فروخ از كشتن آنها دريغ كرد و بهانه ها آورد تا فرمان خسرو را به كار نبندد . خسرو به سببى چند دشمنى مردم مملكت را برانگيخت : يكى آنكه تحقيرشان مىكرد و بزرگان را زبون مىشمرد . ديگر آنكه فرخانزاد پسر سمى را بر آنها مسلط كرده بود . سوم آنكه فرمان داده بود همه زندانيان را بكشند ، چهارم آنكه مصمم بود همه فراريان را كه از مقابلهء هرقل و روميان بازگشته بودند بكشد . و چنان شد كه گروهى از بزرگان سوى بابل شدند كه شيرويه پسر خسرو پرويز و برادران وى آنجا بودند و خسرو ادب آموزان گماشته بود كه ادبشان آموزند و چابكسواران گماشته بود كه نگذارند از آنجا بيرون شوند و شيرويه را بياوردند كه شبانگاه به شهر بردسير درآمد و همه زندانيان را رها كرد و همه فراريان جنگ كه خسرو قصد كشتن آنها را داشت به دو پيوستند و بانگ برداشتند : قباد شاهنشاه صبحگاهان به ميدان خسرو شدند و نگهبانان قصر فرارى شدند و خسرو فرارى و ترسان به باغ هندوان شد كه نزديك قصر بود و به ماه آذر او را بگرفتند و در پايتخت به زندان كردند و شيرويه به پايتخت درآمد و بزرگان بر او فراهم شدند و پادشاهى به دو دادند و شيرويه كس پيش پدر فرستاد و او را از آنچه كرده بود ملامت كرد . از هشام بن محمد كلبى روايت كرده‌اند كه خسرو پرويز هيجده پسر داشت كه شهريار بزرگتر از همه بود و او پسرخواندهء شيرين بود و منجمان به خسرو گفته بودند كه يكى از پسران تو پسرى بيارد كه ويرانى ايوان و انقراض پادشاهى به دست وى باشد و نشان وى آنست كه نقصى در پيكر دارد به اين سبب پسران خويش را از